على اكبر دهخدا
1388
امثال و حكم ( فارسى )
كسى نرست و گر رست خورده بود حسام * كسى نجست و گر جست خورده بود سنان . سلاح و اسب بلشكرگه شه ارزان گشت * به شهر دشمن مازو و نيل گشت گران . ) حافظ . ما ز ياران چشم يارى داشتيم . . . خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم . ) حافظ . ما سپر انداختيم گر تو كمان مىكشى . . . گو دل ما خود مباش گر تو بدين دلخوشى . ) سعدى . ماست بدهانش مايه زدهاند ( يا ) مايه كردهاند . نظير : آرد بدهانش گرفته ماست مالى كردن . مصلحت را ، حقيقتى را پوشيدن . ماست و دروازه هر دمى بندند . نظير : بز و شمشير هر دو در كمرند . ماست و سياهتخمه كار را مشكل كرده . ماستها را كيسه كردن . مرعوب شدن . ماستى كه ترش است از تغارش پيداست . سالى كه نكوست از بهارش پيداست . . . ) ما سه نفر بلادر خورديم آن دو ديوانه شدند اما مرا به حمد الله باكى نيست . سه آخوند حدت ذهن و قوت حافظه را در خوردن بلادر افراط كرده و هر سه ديوانه شده سر بصحرا نهادند يكى از آنان پس از چند روز عريان ، عمامهء بزرگ بر سر و عصائى بلند در دست با طمأنينه و وقارى تمام بمدرسه بازگشت . طلاب بر او گرد آمدند و پرسيدند تو و ياران را چه رسيد گفت . . . انتهى . خوردن بلادر به قصد مذكور عادتى مرسوم طلاب بوده چنانكه كندر نيز براى اينمقصود ميخوردهاند . گر بلادر خورد او افيون شود * سكته و بىعقليش افزون شود . مولوى . بلادر است و بلادر كند ترا زيرك * خصوص در يتيمى كه هست از آن دريا . مولوى . آن بلادرهاى تعليم و دود * زيرك و دانا و چستش كرده بود . مولوى . ما شاء الله كان و ما لم يشاء لم يكن . ماش را با درآميختن . مثال : چون اتابك را ديد كه يخلط الماش بالدر و تمشيت امور معاش نه بر وجه صواب ميفرمود اتابك را ار شاد مىكرد . تاريخ سلاجقهء كرمان لمحمد بن ابراهيم ماش هر آش است . نظير : نخود هر آش است . ما شيئى احق به طول السجن من اللسان . رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود . ما شيخ و زاهد كمتر شناسيم . . . يا جام باده يا قصه كوتاه . ) حافظ . ما صد نفر بوديم تنها آنها دو نفر بودند همراه . رجوع به : آنها دو نفر بودند . . . ، شود . ما طعم امر من السؤال . ( لنقل الصخر من قلل الجبال * احب على من منن الرجال و